هجران - بی مهر رخت روز مرا نورنماندست - غزل 38

41- هجران
بی مهر رخت روز مرا نورنماندست   وزعمر مراجز شب دیجور نماندست
صبرست مرا چاره هجران تو لیکن     چون صبر توان کرده مقدور نماندست ؟
هنگام وداع تو زبس گریه که کردم   دور از خ تو چشم مرانور نماندست
می رفت خیال تو زچشم من و می گفت هیهات از این گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را از سرم دورهمی داشت     از دولت هجر تو کنون دورنماندست
نزدیک شدآن دم که رقیب تو بگوید   دور از درت آن خسته مهجور نماندست
من بعد چه سود ارقدمی رنجه کند دوست کز جان رمقی درتن رنجور نماندست
حافظ زغم از گریه نپرداخت به خنده     ماتم زده را داعیه سور نماندست

توضیحات :
مهر رخ (تشبیه – چهره نورانی و زیبا ) دیجور ( شب رنج آور و سخت ) دور از رخ تو (جمله دعایی – الهی بلا و آسیب از چهره زیبای تو دور باد) داعیه (سبب – باعث ) سور (جشن ) هیهات (شبه جمله = صوت = تاسف ) معمور (آباد ) مقدور (اسم مفعول از قدرت = آنچه بتوان انجام داد ) داعیه (انگیزه ) اجل (مرگ ) معنی بیت 1 (بدون خورشید چهره تو روز من دیگر روشنایی ندارد وتاریک است و از عمرم جز شب تاریک چیزی باقی نیست ) معنی بیت 4 (نقش خیال تو درحالیکه از چشم من دور می شد این چنین می گفت بر این خانه تاسف می خورم که ویرانه شده است ) معنی بیت 5( وصال تو مرگ را از من دور می ساخت اما اینک بر اثر غلبه فراق و هجران تو موجب شده که اجل و مرگ به من نزدیک شود و مرگم فرابرسد ) معنی بیت 9(حافظ به سبب غم فراوان از گریستن به خندیدن روی آورده است او از کثرت اندوه ، ماتم زده می باشد و هیچ گونه شادی برای او مفهومی ندارد)

نتیجه تفال :
1-   آنقدر خود را شیفته وشیدای این نیت کرده ای که قرار و آرام نداری و درهمه حال به فکر او هستی شب و روز شمار در این اندیشه می گذرد
2-   حافظ دربیت ششم به شما می گوید (آن لحظه پیش آمد که نگهبان و محافظ تو گوید رنج و بال از جمال تو دور باد عاشق دل خسته شما درگذشته است )
3-   از این فکر جدا صرف نظر کنید که فعلاً به صلاح و مصلحت شما نیست و برای شما زیان دارد زیرا موجب از دست دادن عزیزی می شود
4-   عزیزی از شما دور می شود نباید زیاد نارحت شوی بلکه تقدیر هرآنچه بخواهد از آن گزیری نمی باشد بلکه صبرو حوصله کنید
5-  شما به کسی علاقه دارید که اینک از شما دور می باشد و امکان دسترسی به اوندارید بی جهت دیگران را مقصر می دانید بله باید خود را سرزنش کنید که ناپخته و خام دست به این اقدام زده اید باید صبر واستقامت داشته باشید
6-  لحظه ای چشم را برهم بگذارید و به رسالت خانواده هایتان و نعمت های فراوانی که دارید و دیگران آرزوی آن را دارند توجه داشته اید و بدانید کسی که زود عاشق شود به اصطلاح زود فارق و فارغ و خاموش می شود
7-  شخصی مهربان صمیمی بخشنده قابل اعتماد زیبا دلربا طناز آداب دان ومودب هستید اما وای به روز ی که دلخور یا عصبانی یا بی وفایی ببینید عین شیر درنده خو و عصبانی می شوی درحالیکه باید بدانید که هر پنج انگشت مانند هم نیست
8-  چرا خود خور هستید و نگران همه اطرافیانتان می باشید و به کارهمه کنجکاوید خوبست توجه به کارخود داشته باشید تا راحت باشید
9-   نذری که کرده اید ادا کنید مسافر نمی آید بیمار شفا نمی یابد طلاق حتمی است ولی ازدواج عملی نمی شود
10-  درآینده نزدیک به موقعیت بزرگی دست می یابید که مبارک شما باشد
11-  آیا می دانید برنده می داند که اگر به مردم فرصت داده نشود مهربان خواهند بود اما بازنده احساس می کند که اگر به مردم فرصت داده شود نامهربان خواهد شد پس شما سعی کنید از این کلمات لذت ببرید وبه کار گیرید


کمی بیشتر در خصوص غزل بدانید :

شرح غزل :

معانی لغات غزل (۳۸)
مهر: محبت، خورشید، مهر تابان.
مهر رخت: خورشید صورتت.
روز مرا: برای روز من.
دیجور: تاریک، سیاه، ظلمانی.
وداع: بدرود، خداحافظی کردن، تودیع.
دور از رخ تو: چشم بد از رخ تو دور، در فراق روی تو.
می‌رفت: دور می‌شد، بیرون می‌رفت.
خیال: تصویر ذهن.
هیهات: افسوس، واحسرتا.
گوشه: گوشه چشم.
معمور: آبادان، اسم مفعول از عمران.
وصل: وصال
دور همی‌داشت: دور نگاه می‌داشت، دور می‌کرد، دور کرد.
دور نماندست: نزدیک شده است، زیاد دور نیست.
نزدیک شد: زمان آن فرا رسید، یقین شد.
رقیب: مراقب، نگهبان.
دور از درت: دور از تو، در فراق تو، جمله اخباری دعائی.
این خسته رنجور نمانده است: این خسته رنجور زنده نمانده است، مرده.
مقدور نماندست: میسر و ممکن نیست، امکان ندارد.
چشم مرا : از چشم من.
معذور نماندست: جای عذری باقی نمانده است.
ماتم‌زده: بلا رسیده.
داعیه: داعی، انگیره، دلیل.
معانی ابیات غزل(۳۸)
(۱) دور از مهر تابان رویت برای روز من روشنایی و برای عمرم جز شب تاریک، باقی نمانده است.
(۲) به هنگام بدرود، در فراق تو از شدت گریستن در چشمانم روشنایی باقی نمانده است.
(۳) تصویر و خیال روی تو، در حالی که از چشمانم دور می‌شد با خود می‌گفت: افسوس که دیگر در این گوشه‌های چشم، رونق و آبادانی بر جای نمانده است.
(۴) وصال تو سایه مرگ را از سرم دور می‌کرد. حالی با فراق تو، بدان نزدیک شده است…
(۵) (و) زمانی فرا رسیده که مراقب و نگهبان درگاهت به تو بگوید: چشم بد از تو دور که این خسته رنجور مرد.
(۶) درمان درد دوری تو شکیبایی است و چگونه صبر کنم که برایم مقدور نیست.
(۷) هرچند چشمانم در فراق تو اشکبار است، جای آن داردکه خون ببارد که دیگر جای عذری برای او باقی نمانده است.
(۸)حافظ اندوهگین جز از گریه، هرگز به خنده‌ روی نمی‌آورد. برای ماتم زده شادی و سرور مفهومی ندارد.
شرح ابیات غزل (۳۸)
وزن غزل: مفعول مفاعیل مفاعیل مفاعیل
بحر غزل: هزج مثمن اخرب مکفوف مقصور
*
۱- این غزل غزلی است عاشقانه و می‌توان آن را محصول دوران جوانی حافظ و در ایام حکومت شاه شیخ ابواسحاق دانست، به لحاظ آنکه جز سوز و گداز فراق و حسرت وصال و مرگ از دوری دلدار که دست مایه شاعران جوان به هنگام سرودن شعر است هیچ‌گونه مضامین بکرو عمیق اعم از عرفانی یا عاشقی که در غزلهای دوره تکامل شاعر به چشم می‌خورد در آن دیده نمی‌شود.
۲- در اصل ردیف این غزل نمانده است بوده که به حکم ضرورت شعری در وزن انتخابی به صورت نماندست خوانده می‌شود.
۳- در حافظ خانلری و نیساری تعداد ابیات این غزل ۹ و این بیت:
من بعد چه سود آن قدمی رنجه کند دوست
دور از درت آن خسته مهجور نمانده است
با قافیه مهجور آمده است.
***
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان

معانی لغات غزل (۳۸)
مهر: محبت، خورشید، مهر تابان.
مهر رخت: خورشید صورتت.
روز مرا: برای روز من.
دیجور: تاریک، سیاه، ظلمانی.
وداع: بدرود، خداحافظی کردن، تودیع.
دور از رخ تو: چشم بد از رخ تو دور، در فراق روی تو.
می‌رفت: دور می‌شد، بیرون می‌رفت.
خیال: تصویر ذهن.
هیهات: افسوس، واحسرتا.
گوشه: گوشه چشم.
معمور: آبادان، اسم مفعول از عمران.
وصل: وصال
دور همی‌داشت: دور نگاه می‌داشت، دور می‌کرد، دور کرد.
دور نماندست: نزدیک شده است، زیاد دور نیست.
نزدیک شد: زمان آن فرا رسید، یقین شد.
رقیب: مراقب، نگهبان.
دور از درت: دور از تو، در فراق تو، جمله اخباری دعائی.
این خسته رنجور نمانده است: این خسته رنجور زنده نمانده است، مرده.
مقدور نماندست: میسر و ممکن نیست، امکان ندارد.
چشم مرا : از چشم من.
معذور نماندست: جای عذری باقی نمانده است.
ماتم‌زده: بلا رسیده.
داعیه: داعی، انگیره، دلیل.
معانی ابیات غزل(۳۸)
(۱) دور از مهر تابان رویت برای روز من روشنایی و برای عمرم جز شب تاریک، باقی نمانده است.
(۲) به هنگام بدرود، در فراق تو از شدت گریستن در چشمانم روشنایی باقی نمانده است.
(۳) تصویر و خیال روی تو، در حالی که از چشمانم دور می‌شد با خود می‌گفت: افسوس که دیگر در این گوشه‌های چشم، رونق و آبادانی بر جای نمانده است.
(۴) وصال تو سایه مرگ را از سرم دور می‌کرد. حالی با فراق تو، بدان نزدیک شده است…
(۵) (و) زمانی فرا رسیده که مراقب و نگهبان درگاهت به تو بگوید: چشم بد از تو دور که این خسته رنجور مرد.
(۶) درمان درد دوری تو شکیبایی است و چگونه صبر کنم که برایم مقدور نیست.
(۷) هرچند چشمانم در فراق تو اشکبار است، جای آن داردکه خون ببارد که دیگر جای عذری برای او باقی نمانده است.
(۸)حافظ اندوهگین جز از گریه، هرگز به خنده‌ روی نمی‌آورد. برای ماتم زده شادی و سرور مفهومی ندارد.
شرح ابیات غزل (۳۸)
وزن غزل: مفعول مفاعیل مفاعیل مفاعیل
بحر غزل: هزج مثمن اخرب مکفوف مقصور
*
۱- این غزل غزلی است عاشقانه و می‌توان آن را محصول دوران جوانی حافظ و در ایام حکومت شاه شیخ ابواسحاق دانست، به لحاظ آنکه جز سوز و گداز فراق و حسرت وصال و مرگ از دوری دلدار که دست مایه شاعران جوان به هنگام سرودن شعر است هیچ‌گونه مضامین بکرو عمیق اعم از عرفانی یا عاشقی که در غزلهای دوره تکامل شاعر به چشم می‌خورد در آن دیده نمی‌شود.
۲- در اصل ردیف این غزل نمانده است بوده که به حکم ضرورت شعری در وزن انتخابی به صورت نماندست خوانده می‌شود.
۳- در حافظ خانلری و نیساری تعداد ابیات این غزل ۹ و این بیت:
من بعد چه سود آن قدمی رنجه کند دوست
دور از درت آن خسته مهجور نمانده است
با قافیه مهجور آمده است.
برگرفته از سایت : دکتر عبدالحسین جلالیان

غزل به قلم علامه قزوینی :

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همی‌داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته رنجور نماندست
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه سور نماندست














غزل به قلم شاملو : 

#####

غزل به قلم الهی قمشه ای :

#####

غزل به قلم عطاری کرمانی :

بی مهر رخت روز مرا نورنماندست    وزعمر مراجز شب دیجور نماندست
صبرست مرا چاره هجران تو لیکن     چون صبر توان کرده مقدور نماندست ؟
هنگام وداع تو زبس گریه که کردم   دور از خ تو چشم مرانور نماندست
می رفت خیال تو زچشم من و می گفت  هیهات از این گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را از سرم دورهمی داشت      از دولت هجر تو کنون دورنماندست
نزدیک شدآن دم که رقیب تو بگوید   دور از درت آن خسته مهجور نماندست
من بعد چه سود ارقدمی رنجه کند دوست کز جان رمقی درتن رنجور نماندست
حافظ زغم از گریه نپرداخت به خنده      ماتم زده را داعیه سور نماندست

غزل را بشنوید :

#####


کلیپ های مرتبت با غزل :

#####

#####

#####

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر