سخن اهل دل - چوبشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست - غزل 22

44- سخن اهل دل
چوبشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نئی ، دلبرا، خطا اینجاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نم یآید   تبارک الله ازین فتنه ها که درسرماست
دراندرون من خسته دل ندانم کیشت ؟     که من خموشم و او درفغان و درغوغاست
دلم زپرده برون شد کجایی ای مطرب       بنال هان که ازین پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود     رخ تو درنظر من چنین خوشش آراست
نخفته ام زخیالی که می پزد دل من       خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد زخون دلم       گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر که بنواخت دوش آن مطرب که رفت عمر و دماغم هنز پر زهواست
ندای عشق تو دوشم دراندرون دادند       فضای سینه حافظ هنوز پر زصداست

توضیحات :
دنیی (دنیا – این جهان ) عقبی (آخربت ) تبارک الله (صوت = شبه جمله ) اندرون (باطن ) دیر مغان (محفل عارفان ) دماغ (مغز ) سخن شناس (آگاه ) نئی (نیستی = نمی باشی ) فرو نمی آید (پایین نمی آید ) بنال (آگاه باش ) از این پرده (نغمه های مطرب ) بنواست (سر و سامان ) حق به دست شماست (حق با شماست ) رفت عمر (عمر سپری شد ) نوا (نغمه ) معنی بیت 2(من به این جهان و آن جهان توجهی ندارم عجبا از این امتحان های سخت و رنج هایی که بر اثز عشق تحمل می کنیم چون دراندیشه و شو رو عشق هستیم ) معنی بیت 4(ای رامشگر راز دلم آشکار شد و عنان صبرم از دست رفت ، آهنگی عمگین بزن که از این نغمه کار من سرو سامان خواهد یافت ) معنی بیت 10( دیشب ترانه عشق تو با آهنگ ساز مطرب در دلم طنین انداز شد بطوری که هنوز انعکاس آن د رفراخنای سینه ام باقی است )

نتیجه تفال :
1-   آدمی خود خواه ، لجوج ، یکدنده ، عصبانی زورگو طناز دلربا مهربان و بسیار با گذشت هستید ولی دیگران ارزش واقعی شما را  نمی دانند
2-   درآینده بسیار نزدیک به موقعیت بزرگی نایل می شوید بطوریکه همه نسبت به شما احساس حسادت خواهند کرد
3- لسان الغیب دربیت 6 می فرماید : چند شب است که خوابم نمی برد پس خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست یعنی برای دفع خماری باز هم شراب بهتر است حالا میخانه را نشان دهید تا دفع خماری کنیم ) خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
4- حافظ در بیت 5 نیر به شما خطاب می کند و متذکر می شود که : ( من هرگز به دنیا و امور دنیا توجه نداشتم اما این چهره توست که آن را درنظر من این گونه زیبا جلوه داده است یعنی رخ تو آراسته و مزین به اسباب حسن و خوبی است و از آن جهت است که جهان و کارش به نظرم آراسته و پیراسته می باشد ) خلاصه چون حسن تو عالم را زینت داده است پس دنیا به نظرم زیبا می آید آری شما دنیا را از این دیدگاه نظاره کنید آیا نمی دانی که این دنیای مادی عجوزه ای است که هزاران داماد دارد و مهمانخانه ای است که هر روز یکی می آید و دیگری می رود
5-   مسافرت را توصیه میکنم خرید و فروش به موقع است ازدواج با صبر عملی میشود ولی طلاق ابداً صورت نمی گیرد از سفرکره خبری دریافت می کنید و به زودی هدیه ای به شما می دهند و با شخص مهمی ملاقات خواهید کرد
6-  ا ز زندگی خود راضی باشید و قدر آن را بدانید زیرا دیگران حسرت شمار را می خورند
7-  حرف حق را قبول کنید و دلت را از تلاطم خالی کن تا نبوغ شما کار خود را انجام دهد و شما موفق شوید
8- برنده می داند که گاهی اوقات پیروزی به بهای بسیار گرانی بدست می آید اما بازنده بسیارمشتاق برنده شدن است درجایی که نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است


کمی بیشتر در خصوص غزل بدانید :

شرح غزل :

معانی لغات غزل (۲۳)
اهل دل: اهل طریقت – (مقابل اهل شریعت) – بنا به عقیده متصوّفه اهل دل با چشم دل و نور بصیرت لطایف غیبیّه را به صورت مشهودات معنوی درک می کنند.
سخن شناس: سخن سنج، پی برنده به دقایق سخن و کلام.
دنیی: دنیا.
عقبی: آخرت.
تبارک الله: پاک و منزّه است خدا، شبه جمله که در مقام تحسین و تعجّب بر زبان جاری می شود.
فتنه: در عربی: به معنای آزمودن و در کاربرد فارسی: آشوب، ارائۀ رأی و نظر به منظور اختلاف انداختن، خلاف رأی صواب.
دلم ز پرده برون شد: پرده را به یکسو افکند، بی پروا شد، بی شکیب شد.
هان: شبه جمله ای برای هشدار دادن، تأکید در امرِ بِنال در این مصراع.
نوا: سر و سامان، آوای موسیقی، نام یکی از دستگاههای آواز ایرانی.
التفات: توجّه کردن، متوجّه بودن، پروا داشتن، نگریستن.
خیال پختن: آرزو در دل پروردن.
خمار: سستی ناشی از ننوشیدن می و سُکر بعد از صرف می.
آتشی که نمیرد: آتش جاوید، کنایه از عشق پایدار.
پُر ز هوا: پر از آرزو و خیال.
پُر ز صدا: پر از ندای عشق.
معانی ابیات غزل (۲۲)
(۱)(ای متشرّع) هرگاه سخنی از اهلِ دل (اهل طریقت) شنیدی بر آن خُرده مگیر و مگو که خطاست. خطا در این است که استعداد درک این سخنان در تو نیست.
(۲)به ضابطه های عالم دنیا و آخرت اعتنایی ندارم. احسنت بر این افکار آشوبگرانه یی که در سر من پا می گیرد!
(۳)چه کسی در درونِ دل خسته و خاموش من پناه گرفته که در برابر سکوت من لب به داد و فریاد و اعتراض می گشاید.
(۴)ای مطرب کجائی! برای دل بی شکیب و بی پروایم نوایی جان سوز بنواز که کار دلم از این نغمه، به نوا می رسد.
(۵)هرگز دنیادار و خواستار آن نبودم. این جمال دلارای تو بود که آن را در پیش چشمانم خوش و خوب جلوه داد.
(۶)خیالی دست از دلم بر نمی دارد، شبهای زیادی است که بی باده و خسته به سر برده ام. راه میخانه از کدام طرف است؟
(۷)خون دلم از ریاکاری صوفیان در خانقاه به جوش آمده و زمین صومعه را آلوده کرده است. کار خداپسندانه یی است اگر وجود مرا به باده شست و شو دهید.
(۸)بدان سبب مُغانِ نگهبانِ آتش، وجود مرا گرامی می دارند که آتش جاویدِ عشق در سینه من همیشه فروزانست.
(۹)این چه آهنگی بود که مطرب در پس پرده بزمّ حیات می نواخت، که پس از عمری هنوز از شوق آن دماغم سرمستِ آرزوهاست.
(۱۰)هنوز فضای سینه ام پر از شور و غوغایی است که از آهنگِ عشق تو در درون سینه ام، در شب پیش برپا بود.
شرح ابیات غزل (۲۳)
وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
بحر غزل: مجتّث مثمّن مقصور
*
سعدی: اگر مراد تو ای دوست نامرادی ماست
مراد خویش دگر باره من نخواهم خواست
*
سلمان ساوجی: مصوّر ازل از روح، صورتی می خواست
مثال قدّ تو را برکشید و آمد راست
*
مردم در هر حال به دو دسته تقسیم می شوند: عدّه یی که در اقلیّت نسبی قرار دارند و از ضریب هوشی بالایی برخوردار و عدّه اکثریّتی که سطح هوش آنها پایین تر بوده و در امور عادی فرقی بین این دو دسته نیست امّا افرادِ باهوش فوق العاده، هرگز در هیچ امری مقلّد و دنباله رو نمی شوند، آنها قادرند مسائل و مشکلات فلسفی و عقیدتی را تجزیه و تحلیل کرده به پاسخ صحیح قابل قبول برسند هر چند که عدّه یی از آنها نتوانند آن را بازگو و روش خود را توجیه نمایند و افراد کم هوش تر اکثراً در امور و مسائل، مقلّد و تحتِ تأثیر تبلیغاتِ درست یا نادرست پیش کسوتان واقع و یا تحت تأثیر حوزه مغناطیس تبلیغاتِ افراد باهوش تر از خود قرار می گیرند.
حافظ از دسته اوّل و همانند شمس تبریزی قائم به رأی بود. او در بدو جوانی به هنگام فراگیری علوم دینی به کمک هوش خداداد راه خود را برگزید. او مقلّد نبود که از صاحب شریعتی یا طریقتی تقلید کند. او مسلمانی بود که میان شریعت و طریقت میل دلش به اهل طریقت بیشتر بود امّا هرگز مرید هیچ مرادی نشد و همانند شمس تبریزی همانطور که از متشرّعین قشری تنقید می نمود از صوفیان دنیادار ریایی نیز بیزار بود.
این غزلِ مورد شرح، یکی از غزلهایی ست که حافظ در ده بیت آن، ده خصلت و ویژگی اخلاقی خود را بالصّراحه بیان می دارد و برای شناختِ حافظ به منزله یک مقاله بزرگی است که کسی در آن شرح حال خود را بیان کرده باشد.
در بیت اوّل: شاعر خطاب به مخالفین عقیدتی خود و مخالفین عرفا و بزرگانِ اهل طریقت مطلبی را عنوان می کند که تقریباً ضرب المثل شده است. او می گوید ای قشری مقلّد، این تو هستی که قابلیّت درک مطالب و سخنان بزرگان و متفکّرین و عارفین را نداری.
در بیت دوم: می فرماید: من از آن آدمهایی نیستم که کورکورانه هر دستوری را قبول کنم، هر دستوری و نظریه یی می خواهد باشد. من تا نسنجم نمی پذیرم و به این نحوه تفکّر خود هم می بالم. تبارک الله!
در بیت سوم: می گوید، این شخصیّت ظاهری من که به ظاهر همانند دیگران می ماند نیست که چنین گستاخانه و بی پروا فکر می کند. خود من هم نمی دانم چه کسی در اندرون ضمیر من پنهان شده و برای درک صحیح نظریه ها چنین جنجالی عمل می کند. من از سرّ این کار سر در نمی آورم اما یک کسی آنجا هست!
در بیت چهارم: حافظ می گوید دل من حالتی دارد که به هنگام اندوه بی شکیب و بی پروا می شود و جز نوای موسیقی و ساز و آواز چیز دیگری آن را شکیبا و راحت نمی کند. موسیقی غذای جسم و روح من است.
در بیت پنجم می فرماید من ذاتاً آدمی کوته نظر نیستم که به ظاهرِ دنیا دل خوش کرده اهل کسب مال و جاه دنیا باشم، امّا ای عشق این تو بودی که در قالب ابزار دنیوی درآمدی و مرا شیفته جمال نکورویی کردی و زیباییهای طبیعت را به من شناسانیدی و آن را در برابر چشمانم خوب و خوش جلوه دادی.
در بیت ششم می گوید بیشتر اوقات، افکارم مشغول چون و چراهای خلقت است و افکاری، بی سرانجام من را از خواب باز و خسته و درمانده می کند. در اینحال ناچار به می پناه می برم و این تنها دارویی است که مرا از خود بی خود و به عالم فراموشی می برد.
در بیت هفتم شاعر می گوید از دست صوفیان متظاهر ریاکار دلم خون است و از کارهای زشت و ریایی آنها چنان ناراحت و درمانده می شوم که به شراب پناه می برم و در بیت هشتم گوید آتش عشقی جاویدان در درون سینه من روشن شده که خاموش شدنی نیست و این یکی از امتیازهای من است که شناسندگان عشق به آن احترام می گذارند.
در بیت نهم یا شاه بیت غزل و بیت دهم از شدّت حیرت می گوید: نمی دانم دست هنرمندِ نوازنده آهنگ خلقت، به هنگام تکوین وجود من چه آهنگی نواخته است که آن عمر سپری شد و صدای این آهنگ همین طور در سرم غوغا و در گوشم صدا می کند (تعریف موجز از وادی حیرت).
***
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان

غزل به قلم علامه قزوینی :

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

















غزل به قلم شاملو : 

#####

غزل به قلم الهی قمشه ای :

#####

غزل به قلم عطاری کرمانی :

چوبشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست  سخن شناس نئی ، دلبرا، خطا اینجاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نم یآید   تبارک الله ازین فتنه ها که درسرماست
دراندرون من خسته دل ندانم کیشت ؟      که من خموشم و او درفغان و درغوغاست
دلم زپرده برون شد کجایی ای مطرب       بنال هان که ازین پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود      رخ تو درنظر من چنین خوشش آراست
نخفته ام زخیالی که می پزد دل من       خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد زخون دلم       گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر که بنواخت دوش آن مطرب که رفت عمر و دماغم هنز پر زهواست
ندای عشق تو دوشم دراندرون دادند       فضای سینه حافظ هنوز پر زصداست

غزل را بشنوید :

#####


کلیپ های مرتبت با غزل :

#####

#####

#####

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر